سینا که خیلی ناراحت شده بود، دوباره مقدار زیادی برگ جمع کرد و برگها را به درخت چسباند. در همین موقع بود که باران شدیدی گرفت و این بار باران تمام برگها را شست و روی زمین ریخت. سینا خیلی ناراحت شد. با لباسهایی خیس داخل خانه رفت و آنها را عوض کرد و پشت پنجره نشست و منتظر ماند تا باران بند بیاید. وقتی که باران بند آمد. سپهر رفت داخل حیاط و برگها را جمع کرد و دوباره با نخ به تنه درخت متصل کرد ولی بعد از مدتی با یک باد و باران برگها روی زمین ریختند. سینا خیلی دلخور شده بود و نمیدانست چطوری درخت را با برگهایش نگه دارد.
مادر سینا کم و بیش متوجه قضیه شده بود. یک روز آمد پیش سینا و از پسر کوچولو سوال کرد که سینا جان چرا اینقدر نگرانی و به حیاط میروی و دوباره به خانه میآیی؟ جریان چیه پسرم؟
سینا گفت: مامان جون من میخواهم برگهای درخت داخل حیاط روی شاخههایش بماند، اما مثل این که آنها نمیخواهند روی درخت بمانند.
مادر گفت: خب این یک امر طبیعی است، ما که نمیتوانیم با آن مبارزه کنیم. پاییز، فصل ریزش برگهای کهنه درختهاست. آنها میخواهند به خواب زمستانی بروند تو نباید آنها را اذیت کنی . سینا جان این کار تو دلیل خاصی داره؟
سینا گفت: من این کار را برای پدربزرگم انجام میدهم.
مادر گفت: چرا؟
سینا گفت: آخه پدربزرگ داشت به بابا میگفت من مثل درخت داخل حیاط هستم تا زمانی که برگهایش روی شاخههایش باشد من هم زندهام و هر زمان برگهای آن بریزد عمر من هم به پایان میرسد. برای همین من میخواهم برگها را روی درخت بچسبانم تا بابابزرگ زنده بماند.
مادر خندهای کرد و گفت: اولا پسرم گوش کردن به حرفهای دیگران و بخصوص دو نفر بزرگتر اصلا کار خوبی نیست. دوما عمر همه ما آدمها دست خداست و ربطی به برگ درخت و چیزهای دیگر ندارد و حرف پدربزرگ یک مثال بوده و حالا سعی کن این قضیه را فراموش کنی و نگران هیچ چیزی نباشی.
سینا از مادرش عذرخواهی کرد و دیگر هیچ وقت به حرف دیگران گوش نکرد تا برداشت اشتباه نکند.
گلنوشا صحرانورد
گفتوگو با فروغ زال، نویسنده
اردشیر صالحپور در گفتوگو با روزنامه «جامجم»
محمد نوازی در گفتوگو با جامجم: